چند دسته ی چند تایی دوست دارم ... همین حالا... همین لحظه... ولی خب به هر کدام یک شکل می توان نگاه کرد... بی بروبرگرد برای تمام همکلاسی ها دیکشنری ام که اشکالات فرانسه را می پرسند... مدام می گویم د هستی هر چه که می دانی را باید یاد بدهی اما گاهی کلافه می شوم که حتی زحمت یک سرچ کوچک هم به خود نمی دهند... بدون اینکه حالم را بپرسند یک راست میروند سراغ سوالات... البته خودم اجازه نداده ام به من نزدیک شوند پس نمی شود از این دسته ایراد گرفت....دسته ی بعد دوستانی هستند که مشکلات عاطفی-احساسی دارند(روی مُخ ترین) و بنده رو مشاور خانواده می دونند.....دسته ی دوستانی که من دوست صمیمیشان هستم اما برایم حس دو طرفه ایی نیست و خیلی حوصله شان را ندارم... دسته ی همکاران....دسته ی همسفران....یک وقت هایی که ناراحت می شوم توی ذهنم با چیزی شبیه یک موچین بزرگ از پس گردن یک دوست ، پشت لباسش را می گیرم و از آن دسته های چند تایی می گذارمش بیرون...چند قدم عقب تر... دورتر از بقیه.... و همان دور چند وقتی می ماند تا کمرنگ و کمرنگ تر و در نهایت حذف می شود. چیزی که مجبورم کرد این ها را بنویسم یک فکر لعنتی چند هفته ای بود که می گفت مثل ایرانی که به سمت بی آبی می رود من هم با سرعتی مشابه به سمت بی دوستی می روم.... از روزی که فهمیدم زیاد زیاد از مجموعه هایم حذف کرده ام انگار.... فهمیدم که حداقل باید جایگزین می کردم.
برچسب:
نویسنده: سام نوروزی
تاريخ: دوشنبه
11 دی
1396 ساعت: 4:48