خرید بک لینک
چند دسته ی چند تایی دوست دارم ... همین حالا... همین لحظه... ولی خب به هر کدام یک شکل می توان نگاه کرد... بی بروبرگرد برای تمام همکلاسی ها دیکشنری ام که اشکالات فرانسه را می پرسند... مدام می گویم د هستی هر چه که می دانی را باید یاد بدهی اما گاهی کلافه می شوم که حتی زحمت یک سرچ کوچک هم به خود نمی دهند... بدون اینکه حالم را بپرسند یک راست میروند سراغ سوالات... البته خودم اجازه نداده ام به من نزدیک شوند پس نمی شود از این دسته ایراد گرفت....دسته ی بعد دوستانی هستند که مشکلات عاطفی-احساسی دارند(روی مُخ ترین) و بنده رو مشاور خانواده می دونند.....دسته ی دوستانی که من دوست صمیمیشان هستم اما برایم حس دو طرفه ایی نیست و خیلی حوصله شان را ندارم... دسته ی همکاران....دسته ی همسفران....یک وقت هایی که ناراحت می شوم توی ذهنم با چیزی شبیه یک موچین بزرگ از پس گردن یک دوست ، پشت لباسش را می گیرم و از آن دسته های چند تایی می گذارمش بیرون...چند قدم عقب تر... دورتر از بقیه.... و همان دور چند وقتی می ماند تا کمرنگ و کمرنگ تر و در نهایت حذف می شود. چیزی که مجبورم کرد این ها را بنویسم یک فکر لعنتی چند هفته ای بود که می گفت مثل ایرانی که به سمت بی آبی می رود من هم با سرعتی مشابه به سمت بی دوستی می روم.... از روزی که فهمیدم زیاد زیاد از مجموعه هایم حذف کرده ام انگار.... فهمیدم که حداقل باید جایگزین می کردم.

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 4:48

پیرزن از یک جایی به بعد بار ذهنش را سبک کرد. حجم انبوهی از گذشته اش را با کلی خاطره ی سیاه و سفید بقچه کرد و گذاشت وسط راه و آمد تکیه داد به مُخده، توی "حال"اولین چیزی که فراموش کرد را یادم نیست اما دومی شهرش بود و خانه ی بچگی هایش.بعد آرام آرام زمان را گم کرد. پازل خاطراتش به هم ریخت. کودکی و بزرگسالی اش آمیخت به هم. یکی دو بار تذکر دادیم که: "این شکلی نبودا! یا اصلن اون سال که فلانی زنده نبود! یا مثلن بی بی ؛ اشتباه می کنی فلانی که اون موقع به دنیا نیومده بود" اما افاقه نکرد. به دو ماه نکشید که نماز خواندن هم فراموشش شد. عصر یکی از روزهای پاییز آخری که بود، وسط نماز مکثی کرد و زل زد توی چشمانم و پرسید: "ننه بعد از الحمدلله چی باید بگم؟!" گفتم: فرقش چیه؟ شما هر چی بگی قبوله. همان روزها بود که اسمش را هم فراموش کرد. بعد اسم بچه ها و نوه ها. از یک جایی به بعد حتی همصحبتی با آدم هایی که برای او بودند و برای ما خیلی سال قبل مرده بودند به ما ترجیح داد. بعد کلا کم حرف شد. بعدترش نا غافل کلمه را گم کرد و جمله را.میان همه ی این فراموشی ها یک روز دم صبح، صدایم کرد. توی رختخوابش نشسته بود و آینه اش را می خواست. طبق معمول همیشه توی جیب بغل ساکش بود. آینه را آوردم و جلوی صورتش گرفتم. نگاه کرد. آهی کشید. گفت: "جوون که بودم موهام حنایی بود، چشمام آبی بود و پوستم مثه برف. جوونیام خوشگل بودم" گفت

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 10:34

۱- امشب را در جاده خواهم بود..... ترکیب شب، جاده و موسیقی برایم عصاره ی جاودانگی است.... تا خودِ صبح بیدار می مانم و زل میزنم به سیاهی و در دلش خیال هزاران نور.... این اولین باری است که ترک کردن پاریس برایم سخت است... در این چهل و پنج روز مدت زیادش را پشت میز و مشغول کار بودم اما پاریس این بار هم دوست داشتنی بود به همان اندازه ایی که با آقای ریموند حرف زدم... با خانم لیزا دوست شدم، حتی آن زوج میانسالی که آدرس پرسیدند و بعد در موزه همراهشان شدم.... پاییز عاشقانه بود به اندازه ی همان شبی که قرار شد تا صبح راه برویم و آواز بخوانیم اما دست هایشان را به هم دادم گفتم شب ُ پاریس ُ حرفهای یواشکی و عاشقانه برای شما... بعد تنهایی برگشتم و از شب نترسیدم ...۲- راستش این اولین باری بود که در پاریس اوضاع مالی م بدک نبود و برای مادر بهترین کفش دنیا را خریدم تا دیگه پایش درد نکنه....برای آجی بهترین ساعت و برای برادرها بهترین عطرهای دنیا را خریدم... این اولین بار بود که دلم می خواست به شدت باران توجهی نکنم و بروم بهترین آلبوم موسیقی را بخرم... ۳- حالا دارم میرم دهکده گردی... ده روز استراحت بعد از کار شبانه روزی می چسبد... بعدش برمی گردم تهران تا خانه ی دانشجویی را تحویل دهم، خانه ایی بگیرم با یک میز درست مثل میز جودی ابوت بعد بنشینم دانه دانه کارهای زندگی ام را بنویسم ُ سر و سامان دهم :

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 10:34

ناهید خانم گفت موهایت را میخرم... با برادر خندیدیم که خفاش شب شویم و برویم سراغ موهای دخترها و پولدار شویم... می دانید ؟ وسوسه موی کوتاه همیشه با هر زنی هست... اینکه راحت بنشینی رو صندلی و بگویی کوتاهه کوتاه.... بعد از چند دقیقه هم یک نفر از اون پشت بیاید و با جاروی دسته بلند موهای ریخته شده روی زمین را بریزد توی خاک انداز و ببرد برای کیسه مشکی سطل زباله.... البته آن زمان نمی فهمی و راحت با موهای روی زمین خداحافظی می کنی ... هی با ذوق توی آینه نگاه می کنی و یک نفر هم با یک آینه دیگر کمکت می کند که پس کله ات را هم ببینی و توقع دارد کف و سوت بزنی برای هنرش.... شال سر می کنی و می زنی به خیابون و هی دست می بری به سرت و سبکی اش این احساس را بهت می دهد که چیزی سرت نیست و مدام باید شال و روسری ات را چک کنی... یه کم که باد به کله ات می خورد حس می کنی کار خوبی کردی و سبک شدی...نه! آنجا هم نمی فهمی !... هوا کم کم تاریک می شه و چای توی قوری نم نمک دم می کشه و کلید توی در می چرخه و بعد از چند دقیقه می شنوی : مبارکه.... باز هم نمی فهمی !... تقریبا وقتی شب به نیمه رسید و استکان های چای روی میز ... قبل خواب وقت آخرین عبورت از جلوی آینه یکهو دلت می گیرد ... نگاه می کنی و می بینی این شب هم مثل تمام شب های قبلش بود و نبودن موهایت به بودن چیزی کمک نکرد، حداقل توی تاریکی می نشستی و تک تک حرف هایت

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 10:34

۱- در سفرهای تنهایی بعضی مکان ها رو دوست ندارم ببینم ..... مثلا این بار دیزنی لند نرفتم چون واقعا تنهایی رفتن مزخرفه...باید با آدمهایی باشی که دوست داری باهاشون جیغ بزنی و رقص شخصیت های کارتون های مورد علاقه تو ببینی و ذوق کنی... نمیدونم.... من مثل هدی رستمی نیستم که تنهایی برم جایی و لذت ببرم ...برای من مکان ها با آدمها قشنگ میشن... وقتی چند نفری یا حتی دو نفر همه چیز دلچسب تر میشه... ۲- در سفرهای تنهایی بجای دید و بازدید مکان های مختلف ترجیح میدم وارد خانواده ها بشم .... اونها رو بشناسم و بعد با هم جایی بریم... امروز امانوئل اومد هیزم ها را برام شکست و خانم اُد از مزرعه ش تخم مرغ آورد و ایضا مربای آلوی دستپخت خودش... بعد ساعتها نشستیم و حرف زدیم....و بیرون رفتن بعدش خیلی بهم چسبید... الان منظورمو رسوندم؟؟ یعنی یک جورایی باید یخم بشکنه :دی ۳- امانوئل مسلمون شده و هنوز خانمش نمیدونه...چرا من هر چی فرانسوی میبینم دارن مسلمون میشن؟ خانم اُد هم از سی گربه نگهداری می کنه (اصرار داشت مرباشو جلوی خودش امتحان کنم و با هزار ترس خوردم چون استرس داشتم پر از موی گربه باشه) :دی ۴-واااای کی پنج شنبه میاد دلم پر میزنه برای تهراااان ۵- یادم رفت بگم امشب پییر بهم گفت میشه یه صفحه ایی برام بخونی و ضبطش کنی ...گفتم بله حتما...قرآن رو آورد گفت سوره ی یاسین... یه جوری شدم...گفت موقع خواب آدمها ر

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:09

۱- ساعت بدن را درست نمی دانم چیست!اما هر چه باشد شک ندارم که ساعت ِ بدن ِ من "شنی" است. شن ریزه هایش شاید خاطراتم باشند. خاطراتی که وقت و بی وقت شرّه می کنند در وجودم و من رسوب می کنم در این خاطرات کودکی ... ذره ذره ... تلخ تلخ... ۲- امروز تولد حناجی (جی حکم نارگیله ی جناب خان رو داره که به آخر اسم آدمهایی که دوسشون دارم اضافه می کنم و فعلا فقط آجی و حناجی گرفتند :دی) و من همیشه راس یک دقیقه بامداد تبریک می گفتم اما امسال به روی خودم نیاوردم تازه گفتم دارم میرم اسپانیا که فک کنه فراموش کردم بعد برم در خونه شون سورپرایزش کنم :) ۳- چرا فک کردم خوب شدم؟؟؟؟ بی خوابی و تن درد :/ بیچاره معتادها ....

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:09

من و حناجی و الینا تنها کسانی بودیم که در مهمانی دیشب ساکت چشم دوخته بودیم به صحبت های افراد حاضر درباره ی خرید خانه های میلیاردی و حرف از اینکه چه سودی کردند متری هجده میلیون خریده اند.... خسته ی راه بودم و مغزم داشت متلاشی می شد .... دیدن حناجی که موها و ابروهایش ریخته بود حالم را بدتر کرد ... دنبال یک راه فرار بودم که خارج شوم از آن محیط ... که معجزه اتفاق افتاد... خدا یک سنتور گذاشت جلوی آن آقایی که مدام می گفت به افتخار دوست حنان بزن اون دست قشنگه رو... از آن لحظه به بعد همه چیز عوض شد... گوشه ی مبل فرو رفتم...چند پیک بیات اصفهان و همایون زدم... مست شده بودم و سرخوشی عجیبی زیر پوستم دویده بود... پالتویم را برداشتم و در برابر تمام آدمهایی که اصرار داشتند من را برسانند گفتم حضرت اسنپ منتظر است ...مسیرم به هیچ کدام نمی خورد... می روم جنوب شهر... بعد تلو تلو خوران کفش هایم را پوشیدم و تا مستی نپریده بود خارج شدم از این دنیای بورژوازی بلکه گم شوم در چراغ های تونل توحید....

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:09

۱- دقیقا مثل حاج خانم های از مکه اومده بازدید کننده دارم 😂😂 ۲- عزیزِ دلم محمدم این مدت که نبودم از همه تنهاتر بود ❤ ۳- واااا چرا نیومده دلم برای تهران تنگ شده؟ 🤓

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:09

پاییز۸۹ تهران قشنگم! تازه می خوام توی خیابون هات و توی کافه هات بخندم و زندگی کنم لطفا حالت خوب باشه... + نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۶ساعت 0:44 توسط درویش |

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:09

صفحه بندی